Az Abha Be Bad
روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.
اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.
سهراب سپهری
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:45  توسط Matin
|
Khoda
به نام او می نویسم و میگویم
از نام او می نویسم و میگویم
او که مرا تنها مگذاشت در تنهاییم
او که مرا رها مگذاشت در حیرانیم
او که مرا رها ساخت از دلتنگیم
او که مرا پیدا ساخت در شیداییم
او که مرا جدا ساخت از بیگانگییم
او که مرا عاشق ساخت در زندگییم
متین
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:11  توسط Matin
|
سکوت فریادیست که فقط قلب عاشق آن را درک می کند
تو رفتی و مرا در اوج خلوت های سرد و خاموش دلم رها کردی
نمی دانم به کدامین بهشت گمشده پناه بردی
تو را در بیداری و رویا چون نور می بینم
تو فریاد منی
و من چه کودکانه می خندم
خنده ام از سر ناچاریست
روزگار ؛ روزگار از قلب رنجور این خسته چه دیدی
چه بگویم
که سکوت آرامش صدایم است
سکوت ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:16  توسط Matin
|
باز هم شب شدم
باز هم تنها شدم
باز هم در کنج اتاق
سردار بی یار شدم
روی تختی خوابیدهام
رو به آسمان شدم
ستارهای سو سو میزند
که داغی سرخ شدم
اشک به گونم
بغضی به گلویم
باز هم با اندوه و درد
که عاشقی بی معشوق شدم
خودکاری به دستم
باز هم بی فکر شدم
دل در دلم نیست
اشکی خون آلود شدم
افکارم پریشانند
در راه نجات شدم
اشکانم بی نتیجه
خودکاری بی جوهر شدم
روی کاغذ نوشته ام باز هم تنها شدم
متین
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:14  توسط Matin
|
کلبه ای دارم بزرگ در پشت کوه های انتظار
کلبه ای رویایی که گرمایش را از من می گیرد
کلبه ای در عمق سیاهی ذهنم
که درونش جز من کسی نیست
کلبهی من روزنه ای دارد بزرگ
وسعتی به اندازه ی فکر شما
من غذا وقتی می خورم؛
که خورشید بچه هایش را از این روزنه عبور داده باشد
و من وقتی سیراب می شوم؛
که در آسمان میان ابر های سیاه و سفید دعوا باشد
همه چیز از آن روزنه پیداست
تنهایی، انتظار و حتی خدا نیز پیداست
من همیشه به فکر جهانی ام که جای خورشید،احساس روشنی بخش باشد
و آسمونش پر باش از وازه های تنهایی
وازه هایی که هنگام مرگ دل قلبی را شاد کنند
و زمینی را تصور می کنم که هوایش پر باشد از بوی خوش تاریکی
و پشت صد هایش هزاران متر مربع احساس باشد
باز برگشتم به حال خودم
باز هم در کلبه ام
کلبه ای دیگر
در آن تنها نیستم
کلبه ای که دیگر جای تار عنکبوت و موشهای مرده نیست
پر شده از احساس سنجاقک
س.آزاد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:13  توسط Matin
|
باران زلالی خود را از تو ودیعه گرفته
و بخشندگی اش را ...
باران تَری خود را از مسیر اشک هایت دارد
و راز حیات را ...
باران غمی شدن را در مه التیام میدهد
همین طور چشمهایت ، دل مرا ...
باران زندگی را زنده نگاه می دارد
همین طور تو ، قلب مرده ی مرا ...
ایستادن زیر باران ، در روز مه آلود اسکله ی زندگی را بدون چتر حمایتت نمی خواهم
چترت را بگستر تا منِ گریزان ز باران ، در امان باشم
دیگر چشم هایت مه آلود نیست مثل روزهای غمی
من زلالی چشم هایت را دوست دارم
کاش قلبت نیز اینگونه بود ...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:22  توسط Matin
|
با تو خوشبخت میشوم یک روز
این تجسم برای من کافیست
اینکه شاید تو هم دچار منی
این توهم برای من کافیست
پشت این اشک ها صبورم من
مثل دیوانه های زنجیری
امتحان کن چگونه میمیرم
یک تبسم برای من کافیستبهار
بهار
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:19  توسط Matin
|
آسمان رنگ دیگری گرفته
صدای درختان در هم پیچیده
همگی تو را صدا می زنند
انگار قرار است؛
تو همه چیز را عوض کنی
سبزه زار را عوض کنی
کوها و جنگلها را عوض کنی
اما یه خواهش ؛
آسمانم را عوض کن، زمین را هم
ولی خودت عوض نشو
خودت را برای قلب کوچکی که در سینه ی من میتپد
کنار بگزار
«من همان گونه که هستی
دوستت دارم »
سکوت ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:40  توسط Matin
|
از تمام دنیا و دارو ندارم
شونه هات و کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهر آگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم میمیرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقت تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده، از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی، به هر دری در میزنم
برگردون عمر رفته رو،حتی واسه یه ثانیه
دل خوش کنم حتی دو روز، از من مگه چی باقیه
یک لحظه خوبی به من بده، از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی، به هر دری در میزنم
برگردون عمر رفته رو،حتی واسه یه ثانیه
دل خوش کنم حتی دو روز، از من مگه چی باقیه
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد، قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این، هیچ توقعی از این روزا ندارم
یک لحظه خوبی به من بده، از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی، به هر دری در میزنم
برگردون عمر رفته رو،حتی واسه یه ثانیه
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:35  توسط Matin
|
من از شر تو اي دل پنهان گشتم
دل تنهاي تو را ديدم و آزار گشتم
از فراغ دوريت غم خوار گشتم
از براي درمان پي مرهم گشتم
اي كه غمت آزارم مي دهد
خواهشي دارم اين همه دلتنگي چرا؟
آيم من بر سر راهت تا تو را بينم
تويي كه تجلي گاه تمام اميدم
اميد من از براي شاديت باشد
شادي تو تمام اميدم هست
لحظه لحظه ي عمرم پي عشق جويم
عاشقم ولي پي معشوق مي جويم
يافتم معشوقه را معشوق خداست
او كه سرچشمه ي تمام كبرياست
من براي ديدنت سر و جان با هم ميدهم
اين دو با هم باشد در ره عشق بي پايان
عشق بازي كار هر معشوق نيست
عشق را كس نديد جز امين
امين عاشق گشت و تو را ديد
ما چه گوييم كه ندانيم عين چيست؟
عين يعني كه عشق يعني خدا
عارف باش تا جويي هدا
شين يعني شيفته ي شايسته شو
از براي دوستي دُردانه شو
( ق ) قادر مطلق يعني خدا
(جمع اين سه با هم مي گردد
كه عشق يعني خدا )
س.آزاد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:28  توسط Matin
|
باران چیست ؟؟؟
قطره اشکیست آسمانی
مرحمیست از برای زخم دلی
گریه می کند و می بارد از سوی آب
می بارد و میریزد به سوی آب
چون نزد آب رسید آرام گشت
از سرکشی و ویرانی پنهان گشت
متین
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:22  توسط Matin
|